دارم از زلف سياهش گله چندان که مپرس
دارم از زلف سياهش گله چندان که مپرس
که چنان ز او شدهام بي سر و سامان که مپرس
کس به اميد وفا ترک دل و دين مکناد
که چنانم من از اين کرده پشيمان که مپرس
به يکي جرعه که آزار کسش در پي نيست
زحمتي ميکشم از مردم نادان که مپرس
زاهد از ما به سلامت بگذر کاين مي لعل
دل و دين ميبرد از دست بدان سان که مپرس
گفتوگوهاست در اين راه که جان بگدازد
هر کسي عربدهاي اين که مبين آن که مپرس
پارسايي و سلامت هوسم بود ولي
شيوهاي ميکند آن نرگس فتان که مپرس
گفتم از گوي فلک صورت حالي پرسم
گفت آن ميکشم اندر خم چوگان که مپرس
گفتمش زلف به خون که شکستي گفتا
حافظ اين قصه دراز است به قرآن که مپرس
+ نوشته شده در ساعت 1:28 توسط سعید
|